+  

ر روز پیرنر می شوم و بر تعداد موهای سفیدم افزوده

هر روز به روی خود نمی آورم که هیچ چیز جوری نیست که باید...

به روی خود نمی آورم که زیر مایلها شن دفن شده ام و با دست و پا زدنم پایین تر می روم....

می جنگم فقط برای اینکه یک دنده هستم. فقط برای اینکه قبول نکنم که یا خته ام. همه چیز را.. عشقم را.. رویای کودکانه ام را آرزوهای برنامه ریزی شده ام را. آینده ی به خط کشیده شده ام را...

شاید بی دلیل نفس هدر می دهم...شاید باید دیگر تقلا نکنم...

به اندازه بی نهایت علامت سوال در ذهنم حک شده است و هیچ جوابی ندارم... چراهایی که همیشه چرا خواهند ماند...

 

این روزها هم تلخم هم شکسته, له شده از تمام آن چیزهایی که تکه تکه ام کردند...

این روزها در هر جا که پا می گذارم, لجن زار می شود...گند می زند حتی تازه ترین شاخه های رز... حتی تنها رز سیاه....

و اگر اغرار کنم که دلتنگم , فردا خود بر سادگیم فحش خواهم داد و به زیر حرفم خواهم زد... آموخته ام که احساس نداشته باشم... آموخته ام که بر دیروز ها نگاه نیندازم.... آموخته ام که اشک نریزم... آموخته ام که قوی باشم...!

گفتنش آسان است... من زیاد آموخته ام... من هر روز تکه ای زجر می کشم, تکه ای نفس, تکه ای حشیش یا تریاک....

هر روز کاسه ای بالا می آورم.. کاسه ای خون از دست می دهم.. کاسه ای شراب می نوشم...

هر روز کف دستی می میرم... کف دستی لمس می کنم... کف دستی رویا می بینم...

هر روز سر انگشتی می خوابم... سر انگشتی اشک می ریزم... سر انگشتی زندگی می کنم...

امروز چشمانم را هدیه دادم.... دیگر نیازی بهشان ندارم... فردا شاید دیگر اعضا را به حراج بگذارم تا زودتر تمام شوم...

 

هی تو که اون بالایی... کاش بدانی برای از شر خلاص شدنم فثط یک راه داری...

روزگار غریبی است....

نویسنده : رز سیاه ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱٤
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

 

ته سیگار هایم را میشمرم ، به سیگاری که در دستم در حال تمام شدن است زل میزنم. برای بریدن ، برای پریدن ، برای یک عمر فراموشی و نشکستن به بیشتر از سیگار و ویسکی دست بردم....

یک به یک خاطره ها را دوره می کنم، می بوسم، در میان شعله های آتش رو یه رویم می اندازم ، می سوزانم.

زمانی برای دوست داشتن

زمانی برای سوزاندن

زمانی برای ...

از کودک فلج شده خاطراتم دیگر چیزی نمی خواهم، شاید دفنش کنم.، همین جا، در همین صفحه،

فحش و فلاکتی هم ندارم که نصیب آن که اون بالاها نشسته است کنم.

رسمآ به خدمت هم خواهیم رسید، روزی- جایی، شاید تا آن زمان چشمانش را باز کرده باشد-

اما فعلآ که اون بالا نشستی و تمام آدم هارا می رانی، تلخندم را خوب نگاه کن، از ضعف نیست، از ترس نیست، هی حتی ازسر تنفر نیست.

تلخندم دردیست که درم هست  و من بی رحمانه آن را به رخت خواهم کشید، خوب نگاهم کن ،  حتی ذره ذره ی شکسته ی وجودم همچنان برت می خندد .

تو خراب کن ، من می سازم.

با درد دوباره می سازم. با اشک دوباره می سازم. تمام آنچه را که تو ازمن می گیری. روزی با هم سر قهوه ای تلخ ، گپ خواهیم زد .

چه خدای من باشی چه نه . من مردانه برایت خط به خط زجر را ترسیم می کنم. شاید تو هم شروع به احساس کردن کنی.

 

 روزگار غریبی است ...

 

 

 

نویسنده : رز سیاه ; ساعت ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٩/۱٥
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

شاید هر آنچه که در سر دارم را به دور بریزم...

گاه حسرت یک شروع خرابم می کند.قدم های پشت سرم را می نگرم. همه کج و مووج .هر کدام یک رنگ گند که به دلم می نشاند. از اغرار این که اگر روزی کودک شوم تک تک این قدم ها را دوباره بر می دارم نمی ترسم.

برایم از آینده نگویید. بگذارید اگر قفسه ی سینه ای بالا پایین میرود ـ در امروز رود.  به همراه نیاز ند ارم که دستم را در حال متر کردن راهروی بیمارستان بگیرد اما از من نخواهبد که حالم از تمام آنان که می گویند چرا و اگر بهم نخورد.

این منم چه بخواهید , چه نخواهید. برای هیچ کدامتان هم ترانه ی امید و عشق و آرزو و فردای رنگا رنگ سوار بر اسب سفید یا سیاه نمی خوانم. گر دنبال دل مشغولی های عاشقانه امروز هستی که عسل چه کرد و سیاوش به عشق میلیونیمش رسید یا نه, بیش از این نخوان که هم زبان من نیستی. من سیاهم. چه بخواهی , چه نخواهی.

هفته ها س که فکر می کنم درد ندارم.فکر می کنم که همه چیز آرام هست. حتی برای مظحکه ی خود ترانه ی "همه چی آرومه" را بر روی تکرار گذاشته ام.برای لبخند بیشترت به قول امروزی ها تلاشی هم برای قر دادن و تکان تکان خوردن می کنم... در میان آهنگ می نشینم. زانو هایم را بغل می گیرم و می پیچم.

می گویند زیادی سخت گرفته ام. چرند زیاد می گویند. ترس 8 ماه زندگیم را دیشب در یک جعبه ی کفش خالی کردم.اما لخته لخته های بریده شده از من را نمی توانم با آرایش بجوشانم. نمی توانم مثل بقچه ای فکر در لابه لای گوشت های گند زده ی فریزر بگذارم... از درون, کنده کاری های بدنم , پستی بلندی های به جای گذاشته اند که هر بار رو به روی آیینه می ایستم از اوتاپسی خود هم فرار می کنم. چاله ها و گودال هایی که درم جر خورده اند نفرت انگیزاند. ازجواب به سوال اینکه آیا روزی اینها خوب می شوند و دانستن جوابش هم گریزانم.... نمی خواهم بدانم فردا کدام بیچاره ای بدن بدبخت له شده ی مرا کالبد شکافی می کند و در آن لحظه چه از نظرش می گذرد. نمی خواهم بدانم که صورتش تا چه مرز حالت تهوع میرود و آیا در آخر بالا می آورد یا نه.

 

سلام را به من آغشته نسازید که روحم آن را تکه پاره خواهد کرد... برایم از فردا نگویید که ستون فقراتم بر کاش ها و اگر هایش خورد می شود.

این منم ,مرا بپذیری یا نپذیری. این منم... گویند که آرام می میرنند آننان که بارها در زندگی مرده اند. امروز فقط آرامش می خواهم نه صدایی که اسمم را بگوید, نه دستی که بر درم بکوبد, نه خوابی که با جیغ خود تا فراز سقف مرا ببرد و بچسباند....

دستم را اگر گرفتی, حرف نزن, از راه رفتنم بازم مدار...فقط آرامم کن..

 

روزگار غریبی است نازنین....


 

نویسنده : رز سیاه ; ساعت ٥:٠٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٠
تگ ها:
comment نظرات () لینک


+  

برای تمام بی حوصلگیم ، پست های قدیمم رو دوره کردم... خنده ای تلخ و نیشخندی به جسارتی که در من بود و همچنان نیز...

 

نقطه سر خطی ندارم... در همان نقطه خلاصه می کنم. به نقل از دوستی: هر از چند گاهی در بلاگ فلج شده ام می آیم. هرآنچه که باید و نباید نثار می کنم و میروم....

گوشت با منه؟ یا داری فکر می کنی که اه ، باز این چرت و پرت هاشو شروع کرد. اه چرا این متن تموم نمی شه؟

بی تعارف بگم! خوش اومدی. نه از اون خوش اومدی هایی که حالا بفرما تو و یه چایی و هرچی خواستی سوار ما کن و یه آب روش و راهت و بکش برو. نه. از خوش اومدی هایی که اگر درد را نمی فهمی بهتره هیچ وقت نفهمی و خیر پیش!!! پا در ویرانه ی من مگذار که هر چند گندزار غم های ماسیده بر لجن های آدمی هست اما برای من مسجد و کلیسای اعترافاتم هست و حرمتش بهای خون.

دارم به ٩ سالگی بلاگ سالخوردم نزدیک میشم... بد ترین چیز اینه که نمی دونم چرا الان اصلآ دارم می نویسم... برای فرار. انقدر با خودم رو راست هستم که بدونم بر من چه می گذرد....سلامی می فرستم برای ویسکی کنار دستم و تمام آنها که در حال نوشیدنند! نه برای مستی ، برای بی خیالیش... نوش.

و مثل گه میسوزونه و پایین میره... طعمش رو دوست دارم اما. تنها سوزش این یادم مینداره که همچنان شاید ،‌ شاید ،‌ شاید آدمم...

به اندازه ی تمام درد های کشیده ام پیر شده ام و ضده ضربه... مثل زخمی که هی رویش را کندی.همچنان خونریزی میکنه اما از درد خبری نیست وتمام سلول های عصبی زخم و اطرافش مردن.با این تفاوت که مساحت ضد درد من کل بدن و هر چی که رو و توشه اندازه گیری شده. تف بر تمام آرزو هایی که نه تنها به چنگ نمی یاد بلکه در نطفه خفه میشه!!!

کاش دارویی بود که میشد خورد و تمام درد های توی وجود رو استفراغ کرد و پشتش یه دهنشو که بوی ترشیده و گندیدش رو هم آدم نفهمه و بره سر کار خودش... حیف.

لبخند دوخته شده بر صورتم را هرگز

دال بر پوچی این جسم بی روحم مدان

سوزن های هستند برای دوختنش

کز قتل عام هر سلول 

خنده ای چرک و لزج از ته دل

 می کنند همسفر نعره ی بی تاب منه غرقه به خون

نخهای رد شده از آنها

همچنان لیز و سمج

خط لبخندم را تلخ

در میان فوران  گسی و شوری یک خون آبه

با تمسخر به دار آویخته اند

 

خداوندا!

گر وقت کردی نگاهی بز زمین بنداز.

 

 

روزگار غریبی است....

 

 

 

 

 

 

نویسنده : رز سیاه ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢۳
تگ ها:
comment نظرات () لینک


← صفحه بعد