۱۳۸۸/۸/٢۳ برای تمام بی حوصلگیم ، پست های قدیمم رو دوره کردم... خنده ای تلخ و نیشخندی به جسارتی که در من بود و همچنان نیز... نقطه سر خطی ندارم... در همان نقطه خلاصه می کنم. به نقل از دوستی: هر از چند گاهی در بلاگ فلج شده ام می آیم. هرآنچه که باید و نباید نثار می کنم و میروم.... گوشت با منه؟ یا داری فکر می کنی که اه ، باز این چرت و پرت هاشو شروع کرد. اه چرا این متن تموم نمی شه؟ بی تعارف بگم! خوش اومدی. نه از اون خوش اومدی هایی که حالا بفرما تو و یه چایی و هرچی خواستی سوار ما کن و یه آب روش و راهت و بکش برو. نه. از خوش اومدی هایی که اگر درد را نمی فهمی بهتره هیچ وقت نفهمی و خیر پیش!!! پا در ویرانه ی من مگذار که هر چند گندزار غم های ماسیده بر لجن های آدمی هست اما برای من مسجد و کلیسای اعترافاتم هست و حرمتش بهای خون. دارم به ٩ سالگی بلاگ سالخوردم نزدیک میشم... بد ترین چیز اینه که نمی دونم چرا الان اصلآ دارم می نویسم... برای فرار. انقدر با خودم رو راست هستم که بدونم بر من چه می گذرد....سلامی می فرستم برای ویسکی کنار دستم و تمام آنها که در حال نوشیدنند! نه برای مستی ، برای بی خیالیش... نوش. و مثل گه میسوزونه و پایین میره... طعمش رو دوست دارم اما. تنها سوزش این یادم مینداره که همچنان شاید ، شاید ، شاید آدمم... به اندازه ی تمام درد های کشیده ام پیر شده ام و ضده ضربه... مثل زخمی که هی رویش را کندی.همچنان خونریزی میکنه اما از درد خبری نیست وتمام سلول های عصبی زخم و اطرافش مردن.با این تفاوت که مساحت ضد درد من کل بدن و هر چی که رو و توشه اندازه گیری شده. تف بر تمام آرزو هایی که نه تنها به چنگ نمی یاد بلکه در نطفه خفه میشه!!! کاش دارویی بود که میشد خورد و تمام درد های توی وجود رو استفراغ کرد و پشتش یه دهنشو که بوی ترشیده و گندیدش رو هم آدم نفهمه و بره سر کار خودش... حیف. لبخند دوخته شده بر صورتم را هرگز دال بر پوچی این جسم بی روحم مدان سوزن های هستند برای دوختنش کز قتل عام هر سلول خنده ای چرک و لزج از ته دل می کنند همسفر نعره ی بی تاب منه غرقه به خون نخهای رد شده از آنها همچنان لیز و سمج خط لبخندم را تلخ در میان فوران گسی و شوری یک خون آبه با تمسخر به دار آویخته اند خداوندا! گر وقت کردی نگاهی بز زمین بنداز. روزگار غریبی است.... ۱۳۸۸/٧/۱٠ برای آن هایی که مثل من هستند برای آنهایی که تنهای هاشان ، هم بدون نور خلاصه میشود آنان که روزها نقاب چرند بودن را تنفس می کنند و برای آدمان دگر، به بت و بی احساس بودن معروفند و همچنان دیواری برای تکیه و مایه آرامش حتی سگ های ولگردند! آدمهایی که خنده را دیگران از آنان یاد می گیرند و شب... اشکی نمی ریزند اما... گله ای نمی کنند اما... چه پراند از درد , چه پرند از تنهایی , چه پرند از خونریزی.... به یادش می افتی , خیلی بی هوا , بعد از مدت ها رفتی سراغ خاطرات قفل شدت...دلت برای دردهایی که به دوش کشیدی تنگ شده... مثل کیسه ای بازشون می کنی. اولی , دومی , سومی...می رسی به اونجایی که یه تصویر , یه صدا , یهو تالاپی وادارت می کنه خشک بشی.... تک تک سلول هات یخ می کنن. برای شوک, برای درد, ضربان قلبت میره بالا. انگار درد داره از قفسه ی سینت می زنه بیرون. درد خاطره... دست هاتو دور حلقه میکنی...زانو هاتو تو دلت جمع می کنی که شاید از درد کم کنه. شاید جلوی تیکه تیکه شدن قلبت و بگیره..... سالها پیش که این وبلاگ و باز کردم دلیلی برای چنگ زدن به اطرافم نداشتم... برای من تمام آرزوهایم در کامنت هایی خلاصه شد که هرچند که متوقف شده بود ، اما بود.و باز هم در جایی خودم رو گم و شاید پیدا می کنم که نقطه سر خطم...دلیلی برای چنگ زدن به اطرافم ندارم. چند روزی است که از سایه ام هم میترسم. مغزم را قفل کزده ام و در اتاقم صبح ها که برای کار میروم به عمد جا میگذارم تا درد را گمتر احساس کنم.... یعد از سال ها باید یک الف بای جدید برای زندگی یاد بگیرم. مطمـن نیستم به کجا رسیدم. برگشتی هم ندارم. چیزی برایم نمانده که برگردم و باز در اوج تنهایی هایم به اینجا پناه آورده ام. می نویسم از سر خط... هر چند جمله ام مدت هاست به نقطه رسیده است... روزگار غریبی است .... ۱۳۸٧/٢/۱٥ سلام ای مرده ام.... سلام ای فراموش شده و فراموش کرده ام... بدتر از گه لگد مال شده بر زمین پخشم...امروز در مرز جنونم و شاید خود جنون... دلیل نبودن هام, همون دلایل همیشگی.. برای او می نویسم....این شاید یک کفر نامه باشه..اما..! مدت ها پیش تولد بیخیالیم بود...و میدونی؟باز اومدم که هرچی دلم خواست به این روزگار بگم و برم.... لبخندم...حیف تنها چیزی بود که زورکی داشتم و دیگه ندارم...هی با توام....آ ره تویی که اونجا نشستی روی تاج و تختت و از هیج جیز کم نمیذاری برای خورد کردنم....خسته نشدی؟"؟ خسته نشدی که انقدر شکستی و من پرو تر از همیشه تو چشم هات نگاه کردم و با تلخندم بلند شدم!! تمام استخون هام رو له کردی و من آه نکشیدم.... وقتی بری توی بی خیالی دیگه فرقی نمی کنه!!! اینجا دنیای آدم های مثل منه...آدم هایی که از فرق سر تا انگشت پاهاشون جسارت داره...آدم هایی که درد براشون معنی نداره... یک لحظه اشک هایی گوله گوله با تمام غرور میاد پایین گونه هات...با خودت میگی اینجا دنیای من نیست...دقیقه ی بعد شراب و بغل کردی و به تمام دنیا فحش و فلاکت میدی و همه و همه کس رو به ... نداشته ی چپت دایورت می کنی. شراب می سوزونه و پایین میره...داغ و داغ تر....نه مست نیستی...اما برای حرفایی که می خوای بگی خودت رو به مستی میزنی ..چون فردا سر کار، شرابی نیست که بی خیالیت و تکمیل کنه و با نگاه ها باید بجنگی....گونه هات قرمز شده و داغی... عرق گرمی هم روی پیشونیت نشسته....دور و برت غلغه است....صدای موسیقی گوش هات و کر کرده....نفس هات مثل همیشه بعد از شراب خوردن سنگین و سخت تر میشه..اما همه چیز روی دایورت هست...خیالی نیست...چه این نفسه بالا بیاد چه نیاد.... بطری اول به ملکوت میره ....از بار بطری دوم رو میگیری...کسی از پشت دست های کثیفش رو روی بدنت می کشه...عرق دست هاش و روی ستون فقراتت حس می کنی.چرک ترین نگاهش رو روی تک تک سلول هات میبینی.... اهههههه اینجا باید دایورت جواب بده که... نه....بطری همچنان تو دستته...کروات وارفته اش رو می گیری لای انگشتات و آروم می کشیش جلوی صورتت...نفس از بوی الکل خفت می کنه..نیشش و تا بنا گوش باز می کنه و لجن دندونای زردش ...در گوشش میگی... مراقب حرکت بعدی دستت باش ، یک حرکت دیگه..و ازش دور میشی... دورت پره از جنده هایی که برای شهوتشون همراه با شراب با هر سگی هم خوابگی می کنن.پر از به گه کشیده شده هایی که آخر شب اگر هم خوابه پیدا نکرده باشن با چشم های از حدقه بیرون زده ،خود ارضایی می کنند بعد صدای آهی که لزج تر از هر کثافتی است .... و تمام این ها به فاصله ی یک صندلی اتقاق می افته.و تو نشسته ای....آروم آروم شراب رو در توی گلئت میریزی و به تماشای تـاتر فاحشه ها میشینی.... نفس هات همچنان در شماره گم شده...گاهی بالا میاد , گاهی نمی یاد... سیگاری روشن می کنی... صدای جیغ و داد حیوانات اهلی با لاست..از لابه لای دود سیگارت لب گرفتن خشن دو هم جنس حس بالا آوردن بهت میده....و دردی در سینه ات جون می گیره... دست هات از درد مشت شده ...یه پیک دیگه شراب...... و پکی طولانی به سیگار... صدای خس خس سینت برات از صدای شهوت دختران و ناله های مردانی که تنها کلمه زیونشون fuck هست ,کر کننده تره... مثل این می مونه که زمان رو نگه دارن و تو دست به یقه ی خودت باشی...برای یک کم هوا گلوت رو می خراشی...ناخن هات متاسفانه تیز تر از اونه که انتظارش رو داشتی و رد هایی از خون برات میزاره و کند تر از اون که برات راه هوا باز کنه....امشب از اون شب هایی که باید اکسیژن گدایی می کردی...از اون شب هایی که دم دستت بجای اسپری یا کپسول بطری خالی شراب و سیگار نیمه روشنی که داره انگشتت رو می سوزونه دم دستته...از اون شب هایی که اونی که اون بالا نشسته همه و همه چیز و دایورت کرده !!! روز زمین افتادی....کسی از روت رد میشه...نگاهی بهت می اندازه و فکر می کنه که از فرط مستی و ارضا روی زمینی....نیشخندی میزنه و بهت میگه اه حیف که انرژی نداره وگرنه ..... مرده تر از اونی که بخوای تهدیدش بکنی... جنازه ات هم دیگه نمی تونه تلخند بزنه..... کسی سیگار رو از لای انگشت های صفت شده ات بر می داره...کسی سعی می کنه چشم های پر از دردت رو ببنده و بعد همه چیز سفید میشه....به نظر پاچه ای روت انداختن.... روزگار غریبی است نازنین... ۱۳۸٦/٧/٢٠ خظ
اول.درد و دل هایی با خودم و دیوار. بیشتر
از ده بار نوشتم و پاک کردم.بد دور افتادم.. بد…. مرده
بودم و هنوز هم…… لعنتی
بالا بیار..تمام درد ها رو بالا بیار.با خون با کثافت .با تمام لجنی که توی معدت
جمع شده….چه مزه ای میده؟ مزه اش مثل آب گندیده و شوری دریای خزره...تا حالا شده
اشتباهی غورتش بدی؟از زندگیت سیر میشی...و تا دو ساعت به خودت فحش و فلاکت میدی که
وقتی نیشت تا هیپوفیزت باز بود و قهقه ی مستانت رو به آسمون, کاش اون فک رو وقتی که
موج میومد می بستی...! تلخ
ماندیم...تلخ... تمام
تنت از درد قفل کرده.انقدر مغروری که اجازه ی اشک ریختن و هم از خودت گرفتی...تا
یه اشک میاد بیافته پایین ,بدتر از آب دماغ می کشیش بالا.سرت و صاف می کنی...آرواره هات و محکم تر از همیشه رو هم فشار میدی .آب دهنت و با تمام بغض های
ریز و درشتت که مثل صافی تو گلوت گیر کرده میدی پایین که مبادا اون بغض لزج کار
دستت بده...چشمات و چند بار از هم باز می کنی.باز و باز و باز تر تا لایه ی آخر
اشک هم لا به لای ماهیچه هاش گم بشه.... این
زندگیه منه.این زندگیه آدمهای مثل منه....زندگی آدمایی که جلد کهنه ی شناسنامه
هاشون هم درد می کنه اما....انقدر از این شونه ها کار کشیدن که دیگه شده عادت.اگه
یه روز درد نباشه یه چیزیمون میشه. اگه
هر دو هفته یه بار با اورژانس روونه ی بیمارستان نشیم به خودمون شک می کنیم."
واااا. چرا من حالم خوبه!" اگه
اشتباهی به جای کپسول اکسیژن تونستیم یه قلیون هم بکشیم و دودش و با هزار صدقه و
صلوات و آیه و دعوا و نذر (و هر چیزی که خرمون می کنه) که خفه نشیم بدیم تو , صد در صد دیگه باید یه وقت دکتر جراح داخلی یا
هر کوفت و زهر مار بگیریم..... کسانی
هستند که از بیست سالگی شروع به جان کندن می کنند. آره...حالا
انقدر سرت و بگیر بالا تا گردنت از جاش در آد.انقدر گریه نکن تا غم باد
بگیری.انقدر درد بکش و به روت نیار و به هیچ جات نباشه تا خلاص شی..... چه خوب بود اگر همه چیز را می شد نوشت... بالا
بیار لعنتی....بالا بیار.... پستی,
پستی زندگی که نمی توانند از دستش بگریزند, نمی توانند فریاد بکشند, نمی توانند نبرد
کنند. زندگی احمق! (هدایت)


